مقدمه
به تاریخ شهریور در یک شهر کوچک که بیشتر یک کاروانسرای نظامی تا یک شهر با تاریخ چند هزار ساله بود بدنیا آمدم. شهر در آن زمان بیشتر خاک بود تا مثل امروزه آسفالت و ساختمانهای بلند.
از همان اوایل جوانی رستن از محیط کوچک و نیاز به خواندن و نوشتن را احساس میکردم. تمام این مجموعه به بهترین شکل در تاتر شکل میگرفت. اولین نمایشهای خودنوشته را در تنها سالن نمایش شهر با سن مرتفع و جای نشستن برای دو سه صد نفر را سالن دبیرستان رضاشاه داشت که بعدها به دکتر شریعتی و در زمان فعل به دبیرستان باقرالعلوم تغییر نام داد. اواخر ده چهل بود که با گروهی از دوستان و همکلاسیها برای اولین بار با صحنهسازی در نمایش اولین تجربیات را داشتم.
بعد از این دوره با شروع درس در تهران قایق نمایش و نویسندگی من وارد آبهای سراشیبی جریانات سیاسی شد و سرعت گرفتن زندگی من باعث دوری از کار نمایش شد. بعد از انقلاب این شریانات و سراشیبیها با آبگردانها و گردشهای لابلای صخرهها و پیچها آنچنان سرعتی گرفتند که من دیگر از شنا و سعی و خود چیزی ندیدم. بعد از وارد شدن به آبهای آرام دشت سیدنی وقتی که سر از آب درآوردم پیرمردی را در خود نظاره کردم که در کنار تکهپارههای زورق شکسته خود که هماکنون پیش روی شماست در آب سرگردان بود.
آغاز, دوره اول
از سال 1338- 1341 که در دورهی اول دبیرستان مشغول تحصیل بودم، در گروه نمایش مدرسه که اغلب بهسرپرستی دانشآموزان سالهای آخر دایر میشد، بهقعالیت پرداختم. این گروهها از اصول نمایش و صد البته تئاتر کاملن بیخبر بودند. نمایشنامهای درکار نبود. چیزی بهمفهوم کارگرانی وجود خارجی نداشت. نمایشنامه در حد یک یا دو صفحه، رئوس مطالب را در برداشت و سر دستهی گروه، کار و نقش افراد را مشخص میکرد. گیرم چند جملهای در دهان ایشان میگذاشت. اینان که همیشه نقش اول بازی را برای خود برمیداشتند، بیشتر قصه گویی بودند. پر حرف و پشت هم انداز. مخصوصن نمایشهای کمدی با محوریت یک نفر که همیشه بهلهجهی یکی از ملیتها جوکها و خوشمزگیهای خود را بهنمایش میگذاشت، برگزار میشد. نمایشهایی که در این سه سال بهروی صحنه رفت، بهقرار زیر است.
دوره دوم
اما از سالهای 1341 – 1344 اوضاع نمایش در دبیرستان و شهر کاملن دگرگون شد. با ورود آقای عبدالمحمد آیتی نویسنده، مترجم و محقق برجستهی ادبیات کهن فارسی بهکار نمایش، این هنر سر و صورتی یافت و معنی تئاتری بهخود گرفت.
آشنایی من با آقای آیتی بهسال دوم دبیرستان بازمیگشت. ایشان بهعنوان دبیر انشا که خوب میدانیم درسی در حد و اندازه خط و نقاشی بود و دبیران بیعار و خاصیت را بهاین درس میگماشتند، یا اگر نمیخواستند، دبیری زیاد با دانشآموزان سر و کار داشته باشد، بهاین درس مامور میکردند. زنگ انشا یعنی زنگ تفریح و شلوغ بازی و آزار دبیری که از عهده درس دادن و کلاس داری عاجز است. او که فقط جند جلسه برای این درس در کلاس حاضر شد، سکهی حضورش را بر موم خام دانشآموزان فرود آورد. در اولین جلسه، داستان سگ ولگرد اثر صادق هدایت را در کلاس خواند و از ما خواست هر چه از این داستان فهمیدهایم، نوشته و برای جلسه بعد بیآوریم. من اول از حیوان دوستی هدایت حرف زدم و آنرا بهبچهها و نوجوانانی تشبیه کردم که خانه و خانوادهای نداشته و ولگرد و بیپناه هستند. مخصوصن در نوشتهام، بهجوانان سرگردان بیپشت پناهی که گرفتار الواط و لوطیان بچه باز میشدند و باعث بیآبرویی نوجوانان شهر میگردیدند و در کلاس ما یکی دو نفر از آنها حضور داشتند، اشارتی کرده بودم. نوشته را با بیانی نمایشی، در نهایت شور و هیجان در کلاس خواندم. آقای آیتی هم دچار هیجان شده بود. دستی بهشانهام زد و گفت نمره هر سه ثلث بیست خواهد بود. از کلاس که بیرون آمدیم آهسته از او پرسیدم کتاب سگ ولگرد را میتوانم از کتابخانهی مدرسه قرض بگیرم. او گفت: این کتاب بهامر مدیر دبیرستان ممنوع است و قرض نمیدهند. اما اگر بخواهم، خودش این کتاب را بهمن قرض میدهد. همین آشنایی مرا شیفته و فریفتهی وجود گهربار او و از آن برتر و مهمتر هدایت کرد. دوستی ما از همان زمان تا پایان عمر او ادامه داشت.
سال1342 در کلاس چهارم دبیرستان بودم که آقای آیتی اقتباسی از کتاب بینوایان ویکتور هوگو را برای نمایش حاضر کرد. خودش نیز گه گاهی سر تمرینها حاضر میشدند و بازیگران را که بهمراتب از من مسنتر و در کلاسهای بالاتر بودند، بهپیروی از دستورات من ترغیب میکرد. همین پشتبانیها مرا در کار خود مصم کرد.
نمایش بینوایان ضربهی بزرگی در کار نمایش شهر ساوه بود. بهخصوص ترجمه حسینقلی مستعان تازه چاپ شده و کتابفروشی خیام مجلداتی از آن را بهشهر آورده بود. من قرین افتخار و سر بلندی بهزمین و زمان فخر میفروختم. تازه کتاب و روزنامه فروشی ناصر سلیمانی یکی از همکلاسیهای ترک تحصیل کرده، در خیابان اصلی شهر گشایش یافت و پاتوق مناسبی برای جمع کتاب و روزنامه خوان شهر شد. روزی جلو مغازه ایستاده بودم، مهندس برهان، مهندس کشاورزی که از بدو استخدام بهدبیر دبیرستانهای ساوه آمده و در این شهر ساکن گردیده بود، بهجمع حاضرین پیوست. ابتدا از کار نمایشی من تقدیر و قدردانی کرد و بهحاضرین گفت که کار را بهبهترین وجه بهنمایش درآوردهام. بعد از من پرسید:
این کار چه بود که انجام دادی؟
نمایش
نمایش چیست؟
هنر است.
هنر چیست؟
خوب نمایش دادن.
یعنی موسیقی و نقاشی و رقص هنر نیست؟
چرا! خو ب آنها هم هنر است.
پس هنر چیست که تو و موسیقیدان و نقاش و رقاص بهاندازهی هم دارید.
پایم خر مانده بهگل ساکت و صامت و مبهوت بهجا ماندم.
خوب عیبی ندارد. بگو با هنر چه میکنی؟
بد و خوب را بهمردم نشان میدهم.
با چه چیزت این را نشان میدهی؟
با هنرم
هنرت چیست؟
نمایش دادن؟
نمایش چیست؟
هنر
هنر چیست؟
باز در گل فرو رفتم.
گفت خوب وقتی دست بهکاری میزنی اول خودت باید آنرا خوب بشناسی.
از کجا؟
از کتابها.
سازمان پیشآهنگی در فکر ترتیب نمایشی بود که بلیط بفروشد، تا مخارج یک سفر پیشآهنگی را فراهم کند.
آقای کریمی که خود در چند نمایش از مقوله همان نمایشهای سابق بازی کرده بود، دست بهکار شد. سنگ تمام گذاشت که روی دست آقای آیتی برخیزد.
نمایش تاجر ونیزی شکسپیر را با روایتی کاملن ساوهای برای برای صحنه آماده کرد. از من هم برای نقش آول آن دعوت کرد. حالا دیگر تئاتر تاثیر خود را نمایان ساخته بود.
گجسته دژ
آقای آیتی داستان تراژیک و پر سوز و گداز گجسته دژ صادق هدایت را برای نمایش تنظیم کرد. خودش گفت. این نمایش را برای هنر نمایی تو در نقشهای سخت نوشتهام. زیرا گفتار آن بسیار کم و نقش آن بسیار پیچیده است. باید داستان هدایت را چند بار بخوانی. آنرا برای من توضیح بدهی و بعد روی صحنه ببری. متاسفانه عکسی از آن نمایش در دست نیست.
گجسته دژ: صادق هدایت
اقتباس : عبدالمحمد آیتی
کارگردان: علی جعفری
بازیگران: عباس زمانی، مهدی بشیری. علی جعفری.
بعد از این نمایش باز جلو مغازهی ناصر سلیمانی گریبانم را گرفت.
خوب بازی بسیار عالی بود. پیام هدایت بهخوبی فهمانده شد. بازیگرانت بهدرستی حرکت کردند. اما هنوز پرسش من به قوت خود باقی است. آقای مهندس برهان نیش زهراگینش را فرو کرد.
آقا کتاب گران است. ما قدرت خریدش را نداریم. تازه کتابی که بگوید هنر چیست، اصلن پیدا نمیشود. شما کتابی در این زمینه میشناسید؟
بله میشناسم، آما بهفرانسه است.
میدانستیم او کتاب بهزبان فرانسه میخواند و چند مجلهی فرانسوی را مشترک است که پست برایش میآورد.
آقا ما که زبان خارجه نمیدانیم.
در کلاس بهشما نگلیسی درس میدهند.
آنقدر نیست که کتاب انگلیس بخوانیم.
تو حالا کلاس پنج دبیرستان هستی و پنج سال است زبان میخوانی.
با نمره بیست و پنج صدم.
خوب دیگر، تو که در جستجوی طوطی هستی، باید رنج هندستان را بهجان بخری.
از مغاره بیرون رفتیم. درآورد بیست تومان که تا آن زمان هرگز بهدست من نرسیده بود. گفت این پول را بگیر. سه تومان کرایه رفتن و سه تومان هم برگشتن. میماند، چهارده تومان. پنج تومان پول کتاب بازیگری نوشتهی “عبدالحسین نوشین” از کتابفروشی عطایی در خیابان شاهآباد است. میماند نه تومان. بیست و پنج قران بلیط سینما مشعل در کوچه کیهان است. فیلم “چهل و یکمین” اثر “سرگی باندرا چوک” را تماشا میکنی. وقتی برگشتی راجع بهآن حرف میزنیم. در کافه قنادی پنج ریالی انتهای خیابان نادری دو ساندویج میخوری، بقیهاش را هر گهی دلت خواست، در انتهای خیابان سی متر بخور. من همهی کارها را انجام دادم. اما بقیه پول را دو مجله سینمایی کهنه از کیوسک سر خیابان فردوسی خریدم. در طول راه تهران بهساوه کتاب بازیگری نوشین را میبلعیدم. سالها تا کتاب دیگری در این زمینه بهدستم برسد، توضیح المسایل من بود. اما مجلههای سینما، آنهم چاپ امریکا و دربارهی هالیود شماتت مهندس را چند باره کرد.
بهمادرم بگو:
سال پنج دبیرستان، همسر آقای آیتی فوت کرد. ضربهی دهشتناکی بود که بهروح و روان آن مرد بزرگ وارد شد. حالا میبایست، برای دو دختر و تنها پسرش، هم پدر و هم مادر باشد. هر چند، چند نفر از دانشآموزان دختر دبیرستانی و یکی از زنان همسایه بهکمکش میآمدند و همین هم مشکل بزرگ دیگری برایش فراهم کرد. مصیبت، او را بهنوشتن نمایشنامه “بهمادرم بگو” وادار داشت. نمایشی که سراسر آن در حدود چهل و پنج دقیقه، فقط چند جمله وجود داشت. روزی با چشمانی نمناک گفت: علی! سختترین نمایشنامه را برایت نوشتهام. بعد از گجسته دژ آن بزرگ مرد که سخت موفق از آب درآمد، باید چهل و چند دقیقه بی کلمهای صحنه را پر کنی. این داغ دل منست و حق دارم از تو بخواهم بهبهترین وجه آنرا بازسازی کنی. کتاب بوف کور را که تا آن زمان نخوانده بودم و او اجازه هم نمیداد، بخوانم، بهدستم داد و گفت وقتی این کتاب را تمام کردی، میتوانی این سوگنامه را درست اجرا کنی. اما این کتاب توضیحاتی لازم دارد. که بهمرور برایت خواهم گفت. تو خودت باید آنرا احساس کنی. نمایشنامه را بهدستم داد. کل نمایش، عبارت از آن بود که بچههای بی مادر، صبح وقت رفتن بهمدرسه بهپدر سفارش میکنند، وقتی بهبیمارستان نزد مادرشان میرود، بهاو بگوید زود برگرد. نمیدانم چهطور شد که از نقش پدر خانواده درآمده و نقش هدایت در نظرم مجسم شد. کوشیدم او باشم و مثل او عمل کنم. من تا پایان دبیرستان همه کتابهای هدایت را خواندم. همو بود که مرا با خیامی که از کودکی در دست داشتم و توان خواندن و فهمیدنش را نداشتم، آشنا کرد. هر دو چون گران بهاترین آویزه در گوش جانم آویختند. من آشناییم با خیام را در داستان ” خیام و گوشتکوب ” گفتهام.
یزدگرد سوم
آخرین کار نمایشی آقای آیتی، نمایشنامهی یزدگرد سوم بود که ساختاری شعر گونه داشت. با بهرهوری از بعضی قسمتهای “آرش کمانگیر” سیاووش کسرایی و سرودهای خود آیتی.
نمیدانم چرا چنین نمایشنامهای نوشت. او به ادبیات عرب و زبان عربی عشق میورزید، معلقات سبع را ترجمه کرده بود و عاشقانههای ابوانواس اهوازی مایه مباهاتش بود. اما تاریخ باستانی را هم ارج مینهاد. خودش میگفت، مدتهاست که بهاین نمایش و مرگ دلخراش یزدگرد فکر میکرده است.
آیا شورش چهارده خرداد، چهل و دو، نقشی در نوشتن این اثر داشت، نمیدانم. اما بهیقین میدانم، میانه خوبی با اسلام نداشت، هر چند در دورهی اسلامیزاسیون، بهترجمه قرآن دست زد، اما این بیشتر حرکتی سیاسی بهنظر میرسید. برای آخرین بار دیداری در سال هشتاد و هشت از ایشان داشتم، قصیدهی و نوشتههای زیادی را برایم خواند. البته به تقاضای من برای به امانت گذاشتن نوشتههایش پیش من جواب رد داد.
قسمتی از دیالوگ یزگرد در قسمت پایانی نمایش که هنوز بهیادم مانده چنین بود:
“آه ای آفریدگار! ای روشن از فروغ تو این قیرگون مغاک. بر بندهات نتابد دگر آن ایزدی فروغ. دیگر غمناک و غمافزاست، این تلخ زندگی. لشکر گریخته وآن بادهی شهامت و مردی برخاک ریخته، دشمنان بر خاک ما چیره.”
پایان دبیرستان
در کنکور سراسری برای سه رشتهی جامعه شناسی مدرسه عالی حسابداری، کارگردانی تئاتر در هنرهای زیبا دانشگاه تهران و هر رشتهای که انتخاب میکردم در دانشکدهی الهیات و معارف اسلامی امتیاز آوردم. برای مشورت و خبر قبولی دانشگاه بهدیدارش در موسسهی کتابهای فرانکلین رفتم. از خبر خوشحال شد. هنوز تئاتر سنگلج راه نیفتاده بود و همهی تئاترهای دیگر تعطیل بودند. سفارش بهسفارش که دانشکده الهیات مرکز همهی فرهیختهگان و بزرگان علم و ادب ایران است. دکتر امیر حسین آریانپور سرآمد فلسفه و جامعه شناسی حتی دیدارش آدم را باسواد میکند. فروزانفر، نوربخش، منزوی، دکتر ناظرزاده کرمانی و خیلیهای دیگر آنجا هستند که در دانشکدههای دیگر یکی از آنها پیدا نمیشود. الحق درست گفته بود، حضور و وجود دکتر آریانپور برای همهی ایران زیاد مینمود. اگر چه زبان انگلیسی تدریس میکرد، اما کلاسش دریچهای بود، بهسوی جهان واقع و علوم انسانی که در هیچ جا تدریس نمیشد. تهران بود و تنگ حوصلگی زمان و کوتاه دستی من بهعنوان یک شهرستانی نابلد نادار. در سال دوم دانشگاه نمایشنامهی “کاوه آهنگر” را بهشعر سرودم و بهاستاد نشانش دادم. بهسفارش او نمایشنامه به آقای سیاووش کسرایی بهجهت شعرگونگی حواله شد. کسرایی را در خانه شماره بیست و یک وزیر دفتر ملاقات کردم که اصلاحاتی در شعر را لازم میدانست و نمایشنامه را بهناصر رحمانی نژاد داده بود، تا نظرش را در بارهی نمایشی بودن بدهد. من آنرا در سازمان جوانان زردشتی بهنام فروهر بهروی صحنه بردم
تماشای “اوژنی گرانده” رفته بودم، بعد از نمایش با آقای محمدعلی جعفری آشنا شدم که بهدوستی چندین ساله و راهنماییهای ایشان ختم شد. یکی از سفارشات آن بزرگمرد هنرمند این بود که فعلن زمان بر علیه ما کار میکند. پیداکردن کار در آشفته بازار ستارگان گران وزن ساق و پا بسیار دشوار است. اگر هنری داری آنرا صرف نمایشنامه نویسی کن. که من هم کردم. از این زمان ارتباط من با تحصیل تاتر به شکل جسته وگریخته شکل گرفت. در همین سالها بود که لرتا هنرمند برجسته و همسر نوشین بنیانگذار تئاتر نوین ایران، از تبعید بازگشت تا تئاتر پیش از کودتا مرداد را از سر نو آغاز زند. بههمین جهت قمارخانهای را خرید و بهنام تئاتر کسرا آغاز بهکار کرد. اطلاعیهای بههمین مضمون بهچاپ رسید. کلاس مجانی برای تاتر دایر کرده بود و معلوم که من جز اولین داوطلبهای چنان جایی باشم.
پس از پایان دوره لیسانس و خدمت اجباری بهاستخدام وزارت فرهنگ “آموزش و پرورش” بعدی درآمده بهشهرستان بهشهر روانه شدم. اولین کار در دبیرستان دایر کردن, گروه تئاتر بود که با پشتبانی مدیر دبیرستان سعدی, آقای عرفانی به خوبی شکل گرفت و این پس توانستیم چندین برنامه را بهصحنه ببریم. از این جمله نمایش بهترین پدر دنیا و چوببدستان ورزیل بودند که در ان زمان بهشهر, مورد استقبال عموم قرار گرفت.
دوره آخر, تئاتر در سیدنی
. پس از آزادی از زندان و آغاز کار رانندگی کامیون وضع چنان شد که دیگر امکان زندگی برای من و خانواده باقی نماند. سپاه فشار میآورد، چرا پسرت که در آن زمان فقط دوازه سال داشت به جبهههای حق علیه باطل نمیرود. من که این موجودات را خوب میشناختم، راهی بهجز فرار پیش رو ندیدم و پس از دو سال سرگردانی در جهان بهکمک سازمان ملل در استرالیا اسکان داده شدم. در این جا کوشش بسیار برای برپایی تئاتری اساسی که بر اساس و پایههای فرهنگ و تمدن ایران بنا شده باشد نمودم، اقدامات بسیاری که هیچگاه بهثمر نرسید. بهناچار بهنوشتن تئاتر بسنده کردم که حاصل آن چهار نمایشنامه سه پرده، هشت نمایشنامه تک پرده و پنج فیلمنامه برای سینمای آزاد است.
از نوشتههای فعلی من فقط دو نمایش در سیدنی شکل اجرا به خود گرفت که یکی انتظار سحر و دیگری نویسنده و گدا بر اساس داستانی از غلامحسین ساعدی بود.
با یک نگاه سطحی به آنچه که من زندگی در نمایش میبینم میبایست نکاتی را ذکر کنم. به عنوان یک شاگرد محصل که هیچگونه آگاهی ضمنی و تئوریک از تئاتر نداشتم و فقط آنچه که برداشت من و همکارانم از محیط اجتماعی اطراف خودمان بود را به عنوان پایه برای نقشسازی به کار میبستیم شاید به گونهای به نمایش رئالیسم نزدیک بودیم. بعدها به تجربه و خواندن و آگاهی بیشتر خودگونه به سمت نمایش سیاسی حماسی که با شعر و تشبیه از مسایل اجتماعی حرف میزنند گرایش پیدا کردم. این راه در هنر عملی به ناچار است و هر چه مسئله صحبت پیچیدهتر میشود و شرایط کار تئاتر سختتر, این وزنه تئوریک, علمی سنگینتر و از گفتار کوچه و خیابان دورتر. این تجربه با رئالیسم, گذشته از پنداشت شخصی خود من ریشهای در جایگاه نمایش روی صحنه در یک شهر خاکنمای خاکگرفته داشت و حتی دارد. آن زمان تلویزیون و بازی گیم نبود و یکی از تفریحات جوانان آزار حیوانات شهر بود. نمایش در تئاتر و روبروی با یک نقش ساخته زنده که حتی اگر یک نمایش کلاسیک را هم اجرا میکرد باز همان همشهری و همکلاسی خاکگرفته خودشان بود که بینوایان را بازی میکرد و در گفتار و اداها یکی از خودشان بود. این تجربه نه فقط برای گروه نمایش ما بلکه برای بیندگان ما هم تجربهای خاص در زندگی بود.اگرچه که راه من از کار تشکیلات تاتر فاصله گرفت اما میبایست بگویم که تجربه تئاتر یکی از نکات زنده و پرقدرت زندگی من بوده و هست.